تبليغاتX
تنها در تاریکی...

حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو ظاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آید ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می تواستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
می دانی ؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
نگار صدای شیون می آید
گوش کن
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
ما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
نی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
می شنوی
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند

برای خمره های عسلش که در ظرف ها شکسته اند
گوش کن
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگری نوشت
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی ؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که

 بی نهایت بار درنامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند

یادم می آید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم

"حسین پناهی"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: کسی را دوست می دارم!

این شعر فوق العادست!

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 19:15 توسط پگاه |


 

همین که پیش هم باشیم،همین که فرصتی باشه

همین که گاهی چشمامون،تو چشم آسمون واشه

 

همین که گاهی دنیا رو با چشمای تو می بینم

همین که چشم به راه تو میون آینه می شینم

 

بازم حس می کنم زنده ام

بازم حس می کنم هستم

بگو با بودنت دل رو

به کی غیر تو می بستم

 

همین که میشه یادت بود،تو روزایی که درگیرم

که گاهی ساده می خندم،گاهی سخت دلگیرم

 

همین احساس خوبی که

دلت سهم منو داده

همین که اتفاق عشق

برای قلبم افتاده

 

بازم حس می کنم زنده ام بازم حس می کنم هستم

بگو با بودنت دل رو به کی غیر تو می بستم

"افشین یداللهی"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: اتفاق عشق برای قلبم افتاده!!!

پ.ن۲: من می خوام برم اراک!):

 

+ نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 18:0 توسط پگاه |


تاریکم ای یلدا مهتاب می خواهم

لب تشنه ام ای اشک سیلاب می خواهم

در حسرت موجم باران کفافم نیست

درمان درد من باران نم نم نیست

پس تشنه می مانم غرق پریشانی

تا آسمان ها را بر من بگریانی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: قرار بود برا مسابقات تیم بزرگسال هاکی برم اراک! اما بخاطر یه بدشانسی دیگه نمیرم و یکی جایگزینم شد!

از مربیم خیلی ممنونم! X:

+ نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 19:39 توسط پگاه |


 من تنها نيستم ، اشکهايم را دارم , اشکهايي که از غم تو بر گونه هايم جاريست من تنها نيستم , لحظه ها را دارم , لحظه هايي که يکي پس از ديگري عاشقانه مي ميرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند من تنها نيستم چرا که خيالت حتي يک نفس از من غافل نمي شود. چقدر دوست دارم لحظه هايي را که دلتنگ چشمانت مي شوم هر لحظه دوريت برايم يک دنيا دلتنگي است و چقدر صبور است دل من , چرا که به اندازه تمام لحظه هاي عاشق بودنم از تو دور هستم ولي من باز چشم براهم ... چشم به راهم تا آرامش را به قلبم هديه کني مهربان من ............

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: کسانی که یه مدت تو وب من میان می تونن بگن به نظرشون من چه جور آدمی هستم؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 0:6 توسط پگاه |


در آنجا بر فراز قله کوه
دو پايم خسته از رنج دويدن
به خود گفتم که در اين اوج ديگر
صدايم را خدا خواهد شنيدن
به سوي ابرها ي تيره پر زد
نگاه روشن اميد وارم
ز دل فرياد کردم کاي خداوند
من او را دوست دارم ، دوست دارم
صدايم رفت تا اعماق ظلمت
به هم زد خواب شوم اختران را
غبار آ لوده و بيتاب کوبيد
در زرين قصر آسمان را
ملائک با هزاران دست کوچک
کلون سخت سنگين را کشيدند
زتوفان صداي بي شکيبم
به خود لرزيده در ابري خزيدند
خدا در خواب رويا بار خود بود
به زير پلکها پنهان نگاهش
صدايم رفت و با اندوه ناليد
ميان پرده هاي خوابگاهش
صدا صد بار نوميدانه بر خاست
که عاصي گرددو بر وي بتازد
صدا مي خواست تا با پنجه خشم
حرير خواب او را پاره سازد
صدا فرياد مي زد از سر درد
به هم کي ريزد اين خواب طلايي؟
من اينجا تشنه يک جرعه مهر
تو آنجا خفته بر تخت خدايي
مگر چندان تواند ا وج گيرد
صدايي دردمند و محنت آلود ؟
چو صبح تازه از ره باز آمد
صدايم از صدا ديگر تهي بود
ولي اينجا به سوي آسمانهاست
هنوزم اين ديده اميد وارم
خدايا اين صدا را مي شناسي ؟
من او را دوست دارم دوست دارم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: دلم از کسی گرفته که می خوام براش بمیرم......

+ نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 22:46 توسط پگاه |


تورو از خاطرم برده

تبِ تلخ فراموشی

دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی

چرا چشمِ دلم کوره

عصای رفتنم سسته

کدوم موج پریشونی تورو از ذهنه من شسته؟!

خدایا فاصلت تا  من خودت گفتی که کوتاهه

از اینجا که من ایستادم

چقدر تا آسمون راهه؟

من از تکرار بیزارم

از این لبخنده پژمرده

از این احساسِ یاسی که تورو ازخاطرم برده

به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابو

بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابو

چرا گریم نمی گیره مگه قلب من از سنگه؟!

خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه

میخوام عاشق بشم اما تبِ دنیا نمی ذاره

سر راه بهشت من درخت سیب می کاره......

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: میخوام عاشق بشم اما تبِ دنیا نمی ذاره!

پ.ن۲: امروز چه روز قشنگیه! خیلی زیباست! وای که چقدر دلـــــــــــــم گــرفته ....

کاش تو حرم امام رضا بودم ..........!

+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 15:22 توسط پگاه |


وقتی تو نیستی


نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

وحرف آخرم را


با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا!

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروز نیز روز مبادا

باشد!

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چوانکه بایدند

نه بایدها...

هرروز بی تو

روز مباداست!

"قیصر امین پور"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم تنگ شده! خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی دل تنگم!

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 21:24 توسط پگاه |


سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: خداحافظ ای برگ و بار دل من...........!

دیگه نمی خوام به کسی فک کنم (غیر یکی) و ......خداحافظ!

+ نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 14:57 توسط پگاه |


باران که می بارد تو می آیی
بارانِ گل ، بارانِ نیلوفر
باران ِمهر و ماه و آئینه
بارانِ شعر و شبنم و شبدر

باران که می بارد تو در راهی
از دشت شب تا باغ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز
با ابر و آب و آسمان جاری

غم می گریزد ، غصه می سوزد
شب می گدازد ،سایه می میرد
تا عطر آهنگ تو می رقصد.....
تا شعر باران تو می گیرد.......
تا شعر باران تو می گیرد.......

از لحضه های تشنه ی بیدار
تا روزهای بی تو بارانی
غم می کُشد ما را و می بینی
دل می کِشد ما را تو می دا نی.....

دل می کِشد ما را تو می دا نی


باران که می بارد تو می آیی
بارانِ گل ، بارانِ نیلوفر
باران ِمهر و ماه و آئینه
بارانِ شعر و شبنم و شبدر

باران که می بارد تو در راهی
از دشتِ شب تا باغ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز.....
با ابر و آب و آسمان جاری

از لحضه های تشنه ی بیدار
تا روزهای بی تو بارانی
غم می کُشد ما را و می بینی
دل می کِشد ما را تو می دانی.....
دل می کِشد ما را تو می دانی

دل می کِشد ما را تو می دانی.........

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:باران که می بارد تو می آیی..............

کاش همیشه بارون بباره.....کاش همیشه تو باشی...!

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 22:44 توسط پگاه |


باری اگر روزی کسی از من بپرسد
«چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟»
من، می‌گشایم پیش رویش دفترم را
گریان و خندان، بر می‌افرازم سرم را
آنگاه می‌گویم که: بذری نو فشانده است
تا بشکفد، تا بر دهد، بسیار مانده است

در زیر این نیلی سپهر بی‌کرانه
چندان که یارا داشتم در هر ترانه
نام بلند عشق را تکرار کردم
با این صدای خسته شاید خفته ای را
در چار سوی این جهان بیدار کردم

من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم
«پژمردن یک شاخه گل» را رنج بردم
«مرگ قناری در قفس» را غصه خوردم
وز غصه مردم، شبی صد بار مردم

شرمنده از خود نیستم گر چو مسیحا
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن
من، با صبوری، بر جگر دندان فشردم
اما اگر پیکار با نابخردان را
شمشیر باید می‌گرفتم
بر من نگیری، من به راه مهر رفتم
در چشم من، شمشیر در مشت
یعنی کسی را می توان کشت!

در راه باریکی که از آن می‌گذشتم
تاریکی بی‌دانشی بیداد می‌کرد
ایمان به انسان، شبچراغ راه من بود
شمشیر دست اهرمن بود
تنها سلاح من درین میدان سخن بود

شب های بی‌پایان نخفتم
پیغام انسان را به انسان بازگفتم
حرفم نسیمی از دیار آشتی بود.

ازدیار آشتی

"فریدون مشیری"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: دلـــــــــــــــــــــــــــــــــم گرفته! می خوام گریــــــــــــــــــــــــه کنم!

+ نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 22:30 توسط پگاه |


Miracle

You're my life's one Miracle

Everything I've done that's good
And you break my heart with tenderness
And I confess it's true
I never knew a love like this till you


You're the reason I was born
Now I finally know for sure
And I'm overwhelmed with happiness
So blessed to hold you close
The one that I love most
With all the future has so much for you in store
Who could ever love you more

The nearest thing to heaven
You're my angel from above
Only God creates such perfect love

When you smile at me, I cry
And to save your life I'll die
With a romance that is pure heart
You are my dearest part
Whatever it requires
I live for your desires
Forget my own, needs will come before
Who could ever love you more

Well there is nothing you could ever do
To make me stop, loving you
And every breath I take
Is always for your sake
You sleep inside my dreams and know for sure
Who could ever love you more

 

معجزه

تو یه رویداد شگفت انگیز در زندگیم هستی
تمام كار های خوبی كه كرده ام
و تو با كم طاقتیت قلب منو میشكنی
و اعتراف میكنم كه این واقعیت داره كه من
عشقی مثل این نمیشناختم تا تو...
تو دلیلی هستی برای به دنیا آمدن من و از این اطمینان دارم
و من غرق در شادیم...از خوشحالی میتونم بغلت كنم

كسی كه از همه بیشتر دوسش دارم
با تمام آینده ای كه گنجایشش برای خودتم مشكله كی میتونه تو رو بیشتر از این دوست داشته باشه
ای نزدیكترین چیز به آسمان.تو فرشته ای هستی از افق
فقط خدا میتونه چنین عشق بی عیب و نقصی رو بوجود بیاره
وقتی تو بهم لبخند میزنی من گریه میكنم
و برای نجات زندگی تو من میمیرم
با لحظه های رومانتیك در قلبی خالص
تو عزیزترین قسمت وجودمی
همون چیزی كه میخواد
من برای آرزو ها زندگی میكنم

خودمو فراموش كردم...احتیاجات جلوترن(مهمترن)
كی میتونه تو رو بیشتر از این دوست داشته باشی؟
خوب...كاری نیست كه تو بتونی انجام بدی
برای متوقف كردن عشق من به تو
و هرنفسی كه من میكشم به خاطر تو میكشم
تو درون رویا های من میخوابی و من از این اطمینان دارم
كی میتونه تو رو از این بیشتر دوست داشته باشه؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: متن ترانه ای از سلن دیون بود ....

پ.ن۲: قالب وبلاگ من کامل نشون داده میشه؟!

پ.ن۳: دیگه هیچی برای گفتن ندارم !

پس فعلا :

سکوت.....................................

+ نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 16:3 توسط پگاه |


زیر نور برایت می نویسم .به نور تو برای نوشتن محتاجم .
نور روز کاذب است .
ــــــــــــ
کتابها را بیهودگی می آفریند . چه خوب است که تو هرگز چیزی ننوشته ای .
تو را بیش از کلمه هایم دوست دارم .بیش از تمام کلمه هایم . کلام تو روزی فرشتگان است .
ـــــــــــ
روزی که به آنها گفتم تو را دوست دارم ؛ جوابم دادند : فکر می کنی که هستی ؟
خواسته ام زیاده است . می خواهم دیوانه ای باشم که دیگر چیزی ندارد جز یک قلب .
ـــــــــــ
قلب من چون پر کاهی در هوا پرواز می کرد : پیش از آنکه تو آن را در میان بگیری و نجات دهی .
هر چه در جیب داشتم بیرون ریختم . چیزی جز چهره های دروغین و عقاید پژمرده نبود .زمان آمدنت بود .
ـــــــــــ
وقتی حقیقت وارد قلب می شود ؛ به دخترکی می ماند که با ورودش به اتاق ؛ همه چیز کهنه و پیر به نظر می آید .
در زندگی برای من اتفاقی افتاد که فقط بعد از مرگ می افتد . چشمانم را باز کردم و چهره ها تیره گشتند و خورشید تو طلوع کرد .
ـــــــــــ
شعر را از دست دوستم گرفتم .
برای خواندن یک داستان دو سه ساعتی زمان لازم است .
و برای خواندن یک شعر ؛ یک عمر .

ـــــــــــ

عشق تو یگانه زندگی من است!

"کریستین بوبن"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: دلم برای اون روز ها تنگ شده......کاش باز هم تکرار می شدند.....

پ.ن۲:دیروز با مربیم (مربی خودم نه مربی تیم جوانان) و یکی از اعضای تیم هاکی بزرگسال رفتیم دیدن تمرینات تیم پسران تهران! ۴ تا دختر بودیم که تو سالن به اون عظمت داشتیم تمرین پسرا رو می دیدیم!واااااااااااااااای......کف کرده بودیم همه! اینقدر معرکه بودن که نگووووووو!

پ.ن۳: هاکی تهران (پسران ، بانوان ، بزرگسال ، جوانان و....) منحل شد!

فدراسیون هاکی تهران اعلام کرد به علت کمبود بودجه و داشتن بدهی کلیه تیم های تهران هم پسران و هم بانوان منحل می شود !

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388ساعت 1:36 توسط پگاه |


من اینجام کنار این همه زیبایی و تو تنهایی

دلم برای تنهایی تو می سوزد

و خود آشفته ام از این خوش گذران

با من باش

 با من بیا و بمان

که من بدون تو به روزگار تلخ سرد و اندوهبار

فقط نگاه میکنم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: فقط نگاه می کنم..........

پ.ن۲: امروز یکی از بهترین روزای زندگیم بود! عاااااااااالی بود! خیلی خیلی خیلی عالی!

ممنونم ازتون خانوم س.س.ص!

+ نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 22:42 توسط پگاه |


عقرب عاشق

دم به کله می کوبد و

شقیقه اش دو شقه می شود

بی آنکه بداند

حلقه آتش را خواب دیده است

عقرب عاشق ......

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سکوت

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک می کنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند

و اندکی سکوت ......

"حسین پناهی"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: ....I LovE mY LifE

پ.ن۲: فقط اندکی سکوت..........

پ.ن۳: شدید مریض شدم!

+ نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 16:28 توسط پگاه |


آب آب

بابا آب بابا آب

آی باکلا آی بی کلا

دیونه کیه عاقل کیه

جونور کامل کیه

وایسته نیاربه عزتت خمارم

حوصله هیچ کسیو ندارم

کفر نمی گم سوال دارم

یه تریلی محال دارم

تازه داره حالیم میشه khidیکارم

می چرخمو می چرخونم سیارم

تازه دیدم حرف حسابت منم

طلای نابت منم

تازه دیدم که دل دارم بستمش

راه دیدم نرفته بود رفتمش

جونه نشکفته رو رستمش

ویروس که بود حالیش نبود هستمش

جواب زنده بودنم مرگ نبود جون شما بود؟

مردن من مردن یک برگ نبود توروبه خدا بود؟

اون همه افسانه وافسون ولش؟

این دل پرخون ولش

دلهره گم کردن گدارمارون ولش؟

تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟

خیابونا،سوت زدنا،شبشبه بارون ولش؟

دیونه کیه عاقل کیه؟

جونور کامل کیه؟

گفتی بیا زندگی خیلی زیباست  دویدم

چشم برام فرستادی تا ببینم که دیدم

پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه؟

کنار این جوب رون معناش چیه؟

این همه راز،این همه رمز

این همه سرواسرار معماست

آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟     نه والا

ماتو پریشونم کنی که چی بشه ؟      نه به الله

پریشونت نبودم؟

من حیرونت نبودم؟

تازه داشم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه

اتم تو دنیای خودش حریف صدتا رستمه

گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه

انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه

چشمای من آهن زنجیر شدن

حلقه ای از حلقه زنجیر شدن

عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم

چشم منو انجیرتو بنازم

دیونه کیه عاقل کیه؟

جونور کامل کیه؟

                                             "شعر از: زنده یاد حسین پناهی"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: آب بابا! باز هم مدرسه! باز هم درس!

پ.ن۲: با تیم جوانان هاکی تهران اعزام شدیم به المپیاد ورزشی ایرانیان....برامون دعا کنید!

+ نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 1:30 توسط پگاه |


تو میری با یکی دیگه ، که قدرتو نمی دونه

که رویاتو نمی فهمه ، نگاهتو نمی خونه

 

به تو عادت کنه شاید،یا شاید عاشقت باشه

ولی قلبش می تونه رو کسی غیر از تو واشه

 

تو رو اصلا نمی شناسه

براش فرقی نداری تو

 

جواب عشقو چی میدی ، جواب آرزوهاتو

جواب اون که بعد من ، میخواد عاشق بشه با تو

 

تو میری با یکی دیگه ، که از چشات نمی ترسه

نمی دونه که این یعنی شروع مرگ ما هر سه...

"افشین یداللهی"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: نمی دونم باید خوشحال باشم یا غمگین......!

پ.ن۲: آبم باهاش اصلا تو یه جوب نمیره!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 15:11 توسط پگاه |


امروز سه شنبه بود.....

اگه دعا کردین دستتون درد نکنه ....اگه هم نکردین دیگه نمی خواد دعا کنید.....

 

تموم شد....همه چیز تموم شد......!

 

بی خیال اینکه چی شده! فقط اینکه اونطور که می خواستم و دوست داشتم که بشه نشــــــد!

 

راستی روز اول مدرسه بد ترین روز دوران تحصیلم بود........!

 

ممنون دعا کردین دوستان عزیزززززززززززز!

+ نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 23:16 توسط پگاه |


میان تاریکی

ترا صدا کردم

سکوت بود و نسیم

که پرده را می برد

در آسمان ملول

ستاره ای می سوخت

ستاره ای می رفت

ستاره ای می مرد

ترا صدا کردم

ترا صدا کردم

تمام هستی من

چو یک پیالهء شیر

میان دستم بود

نگاه آبی ماه

به شیشه ها می خورد

ترانه ای غمناک

چو دود بر می خاست

ز شهر زنجره ها

چون دود می لغزید

به روی پنجره ها

تمام شب آنجا

میان سینهء من

کسی ز نومیدی

نفس نفس می زد

کسی به پا می خواست

کسی ترا می خواست

دو دست سرد او را

دوباره پس می زد

تمام شب آنجا

ز شاخه های سیاه

غمی فرو می ریخت

کسی ز خود می ماند

کسی ترا می خواند

هوا چو آواری

به روی او می ریخت

درخت کوچک من

به باد عاشق بود

به باد بی سامان

کجاست خانهء باد؟

کجاست خانهء باد؟

"فروغ فرخزاد"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن : عیدتون مبارک!

پ.ن۲: تو رو خدا دعام کنید......چهارشنبه روز مهمیه برام!

پ.ن: فوت آقای پرویز مشکاتیان یکی از بزرگان موسیقی ایران رو بهتون تسلیت میگم!

+ نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 17:23 توسط پگاه |


من نمی دونم می فهمین معنیشو یا نه! اما خیلی معنیش قشنگه!

For all those times you stood by me
For all the truth that you made me see
For all the joy you brought to my life
For all the wrong that you made right
For every dream you made come true
For all the love I found in you
I’ll be forever thankful baby

You’re the one who held me up
Never let me fall
You’re the one who saw me through through it all

You were my strength when I was weak
You were my voice when I couldn’t speak
You were my eyes when I couldn’t see
You saw the best there was in me
Lifted me up when I couldn’t reach
You gave me faith ‘coz you believed
I’m everything I am
Because you loved me

You gave me wings and made me fly
You touched my hand I could touch the sky
I lost my faith, you gave it back to me
You said no star was out of reach
You stood by me and I stood tall
I had your love I had it all
I’m grateful for each day you gave me
Maybe I don’t know that much
But I know this much is true
I was blessed because I was loved by you

You were always there for me
The tender wind that carried me
A light in the dark shining your love into my life
You’ve been my inspiration
Through the lies you were the truth
My world is a better place because of you

I’m everything I am, because you loved me

(Celine Cion - Because you love me) 

+ نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 23:38 توسط پگاه |


 

سکوت تو را دوست دارم، خستگی همیشگی ات، و خنده ات را دوست دارم. همه چیزت را دوست دارم، و از اندیشیدن به تو در این زندگی معمولی که باعث ملال بسیار تو می شود، خسته نمی شوم، برای همین زندگی که شما توجه بسیار کمی به آن داری.  تو را میبینم در زندگی شرافتمندانه پیش می روی ـ زندگی ای که در عین حال بسیار والاست ـ تو چیزی را که اتفاق نیفتاده در می یابی، به چیزی که گفته نشده گوش می دهی. همه چیز در زندگی ات تیره است زیرا همه چیز ساده است. تو در کنار عشق ایستاده ای. در زندگی هر روز چیزی درخواست نمی کنی، در زندگی ابدی که در تصور هیچ آفریده ای نمی گنجد، بی نهایت را می خواهی، هیچ چیزی قابل تو نیست. در این حالت در آنجا می مانی، ساکت در کنار خواست خود، به یاری همان چیزی که ـ در شما ـ به آگاهی می رسد. تو زن عجیبی هستی!

"کریستین بوبن"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عشق شراره می زند مانند باد روی برف . عشق لطیف است مانند شب پر ستاره . گام های عشق نرم تر از سکوت است و سخنانش برنده تر از برق . مانند دزدی در شب تاریک آهسته به درون ما می خزد ، سپس منتظر می ماند . تا جایی که او منتظر است که برویم ، منتظر می مانند که به خود بیائیم . آنجا می ماند ، در روی چمنزار های خون رنگ مانند پرنده بر شاخه ی خیزرانی بلند و سبز ، با صدای جوهر بر روی کاغذ می خزد . مانند طپش یک قلب در تیرگی جسم . اگر اینقدر دوست دارم برای تو بنویسم ، برای شنیدن پچ پچه ی درون خودم است ، در یک جمله ، درون این خوردگی های سکوت . به زندگیم از هر سو نگریسته ام . جیزی برای نگه داشتن جز این باخت ندیده ام . سرمست از این عشقم که مرا به سوی او می کشاند . مانند عشقی که تمام گلهای نام مرا می چیند . مست عشقی هستم که مرا به گهواره ی کودکی می کشاند . عشق مانند یک روز ساده است ، و ستایش او همان قدر برای من دشوار است که برای علف ترنم هوایی که او را به شوق می آورد . می گویند : مرا دوست داشته باش .اما این یک درخواست نیست . تقریبا یک آواز است . نجوای باد روی علف هاست . درون حصار روشنایی ها . ما هیچ نیستیم . عشق همه چیز است . نسبت ما با عشق مثل رابطه ی نور است با سایه : من خویش را از بین می برد و از آن تغذیه می کند ، تا ذات خود را تغییر دهد ـ که هیچ نیست ـ در قبال ذاتی دیگر ـ که همه چیز است ـ عشق ناب است ، مانند آسمانی که می گویند روشن است . تازه است ، مثل نور سپیده که از هیچ کجا می آید سرزنده است ، مانند شفافیت روز که دور ها را به هم نزدیک می کند . عشق مانند نقاشی است که ـ هر روز صبح درون کارگاهش ـ تاریخ کهن جهان را باز می آفریند .

"کریستین بوبن"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: سکوت تو را دوست دارم، خستگی همیشگی ات، و خنده ات را دوست دارم!

پ.ن۲: به چیزی که نگفته شده گوش می دهی......

از سکوتم همه چیزو می فهمین! همه چیز! ٬ اما هیچی نمیگین! هیچی!

پ.ن۳: چند شب پیش خوابتونو دیدم . فقط تو خواب اشک می ریختم . گفتید می خواین برا همیشه برین مشهد . فقط اشک می ریختم!!!

پ.ن۴: تورو خدا هرکی این وبو می خونه و می بینه برام دعا کنه . خواهش می کنم . تو این شبای عزیز منو هم دعا کنید . خیلی زیاد دعام کنید!

+ نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 1:11 توسط پگاه |