تبليغاتX
تنها در تاریکی...
به تو می اندیشم

و اینکه چگونه عاشق این زیبایی هستی،

و تمام ساحل بی انتها را به تنهایی طی می کنم

شکستن  امواج را

در رعدهای هولناک شمرده،شنیدم

همانگونه که من و تو

یک بار یکنواختی شان را شنیدیم

اطرافم پژواک ریگهای روان بود

آن طرف ترم،

نقره های سرد و براق دریا...

ما دونفر،

مرگ و بلندای عمر را طی خواهیم کرد

پیش از آنکه تو آن صدا را دوباره با من بشنوی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: چرا اینقدر خوبین شما؟!

پ.ن۲: خانم باقی.....ممنونم......

پ.ن۳: پس چرا این هاکی شروع نمیشه؟! هان؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت 16:27 توسط پگاه |


ایستاده روی پلکهام،

و گیسوانش،

درون موهام

شکل دستهای مرا دارد،

رنگ چشمهای مرا...

در تاریکی من محو می‌شود،

مثل سنگ ریزه ای دربرابر آسمان.

چشمانی دارد همیشه گشوده،

که آرام از من ربوده...

رویاهایش،

با فوج فوج روشنایی،

ذوب می‌کنند

خورشیدها را

و مرا وا‌می‌دارند به خندیدن،

گریستن،

خندیدن

و حرف‌زدن

بی‌آنکه چیزی برای بیان باشد.

"پل الوار"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: SenSiiiiiiiiiiiiiiiii!:x

پ.ن۲:حتی دیگه یک لحظه هم نمی تونم تنها باهاتون صحبت کنم!

از هر طرف مراقبم هستن و این فقط تقصیر خود منه که این اجازه رو بهشون میدم!

+ نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388ساعت 0:0 توسط پگاه |


می‌خواهم در خواب تماشایت کنم
می‌دانم که شاید هرگز اتفاق نیافتد.
می‌خواهم تماشایت کنم در خواب،
بخوابم با تو
تا به درون خوابت درآیم
چنان موج روان تیره‌‌ای
که بالای سرم می‌لغزد،

و با تو قدم بزنم
از میان جنگل روشن مواج برگ‌های آبی و سبز
همراه خورشیدی خیس و سه ماه
به سوی غاری که باید در آن هبوط کنی
تا موحش‌ترین هراس‌هایت

می‌خواهم آن شاخه‌ی نقره‌ای را ببخشم به تو
آن گل سفید کوچک را
کلمه‌ای  که تو را حفظ می‌کند
از حزنی که در مرکز رویاهایت زندگی می‌کند
می‌خواهم تعقیبت کنم
تا بالای پلکان و دوباره
قایقی شوم که که محتاطانه تو را به عقب بر می‌گرداند
شعله‌ای در جام‌های دو دست
تا آن‌جا که تنت آرمیده است
کنار من،
و تو به آن وارد می‌شوی
به آسانی دمی که برمی‌آوری

می‌خواهم هوا باشم
هوایی که در آن سکنی می‌کنی

برای لحظه‌ای حتی،
می‌خواهم همان‌قدر قابل چشم‌پوشی و
همان‌قدر ضروری باشم.

"ایلیا کامینسکی"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 پ.ن: ماه محرم ، ماه غم ، ماه دلتنگی ، ماه اشک ، ماه آه.......

فرا رسیدن این ماه رو بهتون تسلیت میگم....

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 22:1 توسط پگاه |


نان ماشینی
 

آسمان تعطیل است

بادها بیکارند

ابرها خشک و خسیس

هق هق گریه ی خود را خوردند

من دلم می خواهد

دستمالی خیس

روی پیشانی  تب دار بیابان بکشم

دستمالم را اما افسوس

نان ماشینی

در تصرف دارد

......

......

......

آبروی ده ما را بردند!

"قیصر امین پور"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: سوتی پشت سوتی...........

ببخشید..............

+ نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت 22:47 توسط پگاه |


قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب
قاصدك هان ، ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند

"مهدی اخوان ثالث"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: عجب روزی بود امروز........

+ نوشته شده در شنبه 21 آذر1388ساعت 22:37 توسط پگاه |


نان را از من بگیر

اگر میخواهی

هوا را از من بگیر

اما

خنده ات را نه

گل سرخ را از من مگیر

سوسنی را که می کاری

آبی را که به ناگاه

در شادی تو سر ریز می کند

موجی ناگهانی از نقره را

که در تو می زاید

عشق من

خنده تو

در تاریکترین لحظه ها می شکفد

و اگر دیدی به ناگاه

خون من بر سنگفرش خیابان جاری است

بخند

زیرا خنده تو

برای دستان من

شمشیری است آخته

بخند بر شب

بر روز

 بر ماه

بخند بر پیچاپیچ

خیابان های جزیره

بر این دختر بچه کمرو

که دوستت دارد

اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم

آنگاه که پاهایم می روزند و باز می گردند

نان را

هوا را

روشنی را 

 بهار را

از من بگیر

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا ببندم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بانو

تو را بانو نامیده ام

بسیارند از تو بلندتر، بلندتر.

بسیارند از تو زلال تر، زلال تر.

بسیارند از تو زیباتر، زیباتر.

اما بانو تویی

از خیابان که می گذری

نگاه کسی را به دنبال نمی کشانی.

کسی تاج بلورینت را نمی بیند،

کسی بر فرش سرخِ زرینِ زیر پایت

نگاهی نمی افکند.

و زمانی که پدیدار می شوی

تمامی رودخانه ها به نغمه در می آیند

در تن من،

زنگ ها آسمان را می لرزانند،

و سرودی چهان را پر میکند.

تنها تو و من،

تنها تو و من، عشق من،

به آن گوش می سپریم.

"پابلو نرودا"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: هوا را از من بگیر خنده ات را نه!
 
پ.ن۲: هاجیمه ایچ نی سان ........
 
همین چندتا کلمه باعث میشه بفهمم چقدر دورین....! یادش بخیر.........
 
کاش بازم تکرار بشن اون لحظات......
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 20:39 توسط پگاه |


دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی ست

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

"قیصر امین پور"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: انتظار............. خبري نيست مرا ... نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري ..."اخوان ثالث"

پ.ن۲: خسته ام....

خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری "امین پور"

پ.ن۳: فرامرز پایور هم رفت...........

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 1:1 توسط پگاه |


یا حق!

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی  !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ناگهان 

چقدر زود

دیر می شود!   

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند

بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است

تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم

کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

"قیصر امین پور"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: تقصیر هیچ کس نیست....از خوبی تو بود ، که من بد شدم!

پ.ن۲:عیدتون مبارک ، عید همه ی سید ها مبارک.....

عید مربی من هم مبارک.....!

+ نوشته شده در شنبه 14 آذر1388ساعت 19:1 توسط پگاه |


یا حق!

بيش ترين عشق جهان را به سوي تو مي آورم

از معبر فريادها و حماسه ها

چرا كه هيچ چيز در كنار من

از تو عظيم تر نبوده است

كه قلبت

چون پروانه اي ظريف و كوچك و عاشق است.                                  

"شاملو"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: هیچ چیز در کنار من از تو عظیم تر نبوده........

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 18:1 توسط پگاه |


 گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی میشنوی

روی خندان تو را کاشکی میدیدم!

شانه بالا زدنت را بی قید!

یا تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد!

یا تکان دادن سر را که عجیب! عاقبت مرد

افسوس!

کاشکی میدیدم!

من با خود میگویم:

 چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد!؟

"حمید مصدق"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

بخدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش
  


میبرم ، تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زینهمه خواهش بیجا و تباه


میبرم تا ز تو دورش سازم

ز تو ، ای جلوه ی امید محال

میبرم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال


ناله میلرزد ،میرقصد اشک

آه ، بگذار که بگریزم من

از تو ، ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من


بخدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم ، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید


عاقبت بند سفر پایم بست

میرم ، خنده به لب ، خونین دل

میرم ، از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

"فروغ فرخزاد"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:

کاش بدانی که در نبودت چه ذجری میکشم من. در خیالم غرق گشته ام . چاره ای ندارم . من دیوانه ام. دیوانه ی تو. کاش بدانی که چقدر دل تنگ توام. کاش بدانی هر لحظه در انتظار دیدن چشمانت و گرفتن آن دستان داغ تو هستم. دستانم را بگیر . بگذار دستان سردم در در دستان تو ذره ذره آب شوند. مرا در آغوش بکش. بگذار در آغوشت محو شوم.

وای که چقدر دل تنگ تو بودن برایم لذت بخش است...  در آغوشم بکش...

+ نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 22:40 توسط پگاه |


به صد مرگ سخت

به صد مرگ ِ سخت تر

در زندگی لحظاتی هست

که به صد مرگ ِ سخت تر می ارزند !

خاطره یی شاید ...

رویایی ...

"حسین پناهی"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

او ز من رنجیده است

آن دو چشم نکته بین و نکته گیر

در من آخر نکته ای بد دیده است !

من چه می دانم که او

با چه مقیاسی مرا سنجیده است !

من همان هستم که بودم ، شاید او

چون مرا دیوانه ی خود دیده است

بیوفایی می کند بلکه من

دور از دیدار او عاقل شوم !

او نمی داند که من ، دوست می دارم جنون عشق را

من نمی خواهم که حتی لحظه ای

لحظه ای از یاد او غافل شوم !

 

"فروغ فرخزاد "

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: می خوام بغلت کنم و زار بزنم.......

+ نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 18:56 توسط پگاه |


یه تو می شم

یه من میمیرم

امشب میمیرم

فقط به خاطر تو

حتی مرگ هم نمی تونه درکم کنه

در رویاهات بزرگ و بزرگتر میشم

کابوست میشم و  میمیرم

امشب میمیرم، هیچ کس نمی تونه جلودارم بشه

تو نمی تونی مانعم بشی، حتی ستاره ها هم نمی تونن.

چشات مثل یه پرتگاهه، از اونا سقوط می کنم

حتی چشات هم نمی تونن منو بگیرن....................

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: دوست دارم بمیرم، زندگیم بودین، امیدم بودین، همتون.....

زندگیم داره نابود میشه، یکی یکی دارین نا امیدم می کنید از زندگی!

فقط یکی مونده که بخاطرش زندم.........نذا نا امید شم.................

پ.ن۲: تیم اصفهان قهرمان دور رفت لیگ هاکی بانوان شد...

+ نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت 0:51 توسط پگاه |


التماست نمی کنم
هرگز گمان نکن که این واژه را
در وادی آوازهای من خواهی شنید
تنها می نویسم بیا
بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر
نگاه کن

ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است
اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود
ساعتی پیش
این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم
حال هم
به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم
بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست
تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی
اما
تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین
بیا و امشب را
بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش
مگر چه می شود

یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟
ها ؟
چه می شود ؟

"یغما گلرویی"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: امروز دعای عرفه بودم، حس خوبی داشتم، یه آرامش خاص! اینقدر با خدا حرف زدمو گریه کردم که حسابی آروم شدم!

دعام کنید!

+ نوشته شده در جمعه 6 آذر1388ساعت 0:15 توسط پگاه |


مشت می‌کوبم بر در، پنجه می‌سایم بر پنجره‌ها،
من دچار خفقانم، خفقان.
من به تنگ آمده‌ام از همه چیز!
بگذارید هواری بزنم:
- آی!
با شما هستم!
این درها را باز کنید!
من به دنبال فضایی می‌گردم:
لب بامی، سر کویی، دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم،
آه!
می‌خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره‌ی درد مرا باید این داد کند
از شما "خفته‌ی چند"!
چه کسی می‌آید با من فریاد کند؟

"فریدون مشیری"
 

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 0:35 توسط پگاه |


لبخند تو خلاصه خوبیهاست

لختی بخند خنده گل زیباست

پیشانیت تنفس یک صبح است

صبحی که انتهای شب یلداست

در چشمت از حضور کبوترها

هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست

رنگین کمان عشق اهورایی

از پشت شیشه دل تو پیداست

فریاد تو تلاطم یک طوفان

آرامشت تلاوت یک دریاست

با ما بدون فاصله صحبت کن

ای آن که ارتفاع تو دور از ماست                                 

"قیصر امین پور"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: همه گویند که تو عاشق اویی

گرچه دانم همه کس عاشق اویند

لیک می ترسم ، یا رب !

نکند راست بگویند . . ):

 

+ نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 18:53 توسط پگاه |


ماه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبي و پر از مهر ، به ما مي خندد !
يا زميني را که، دلش ازسردي شب هاي خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبريز شد و
نفسي از سر اميد کشيد
ودر آغاز بهار ، دشتي از ياس سپيد
زير پاهامان ريخت ،
تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟!
تو مرا داري و من
هر شب و روز ،
آرزويم ، همه خوشبختي توست !

ماه من ! دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن
کارآن هايي نيست ، که خدا را دارند ...
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزي، مثل باران باريد
يا دل شيشه اي ات ، از لب پنجره عشق ، زمين خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادي وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او هماني است که در تار ترين لحظه شب، راه نوراني اميد
نشانم مي داد ...
او هماني است که هر لحظه دلش مي خواهد ، همه زندگي ام ،
غرق شادي باشد ....
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معني خوشبختي ،
بودن اندوه است ...!

اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه ! ميوه يک باغند
همه را با هم و با عشق بچين ...
ولي از ياد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاري است پر از ياد خدا
و در آن باز کسي مي خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟! چرا !؟!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آيد

                         گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآيد

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بياموز

                         گفتا ز خوبرويان اين کار کمتر آيد

گفتم که بر خيالت راه نظر ببندم

                         گفتا که شب رو است او از راه ديگر آيد

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

                         گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آيد

گفتم خوشا هوايی کز باد صبح خيزد

                         گفتا خنک نسيمی کز کوی دلبر آيد

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

                         گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آيد

گفتم دل رحيمت کی عزم صلح دارد

                         گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآيد

گفتم زمان عشرت ديدی که چون سر آمد

                         گفتا خموش حافظ کاين غصه هم سر آيد

"حافظ"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: اینک با تو و بدون تو اینجایم.......

+ نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت 18:16 توسط پگاه |


مرگ من سفری نیست

هجرتی است

از سرزمینی که دوست نمی داشتم

به خاطر نامردمانش !

خود آیا از چه هنگام این چنین

آئین مردمی از دست بنهاده اید ؟

پر ِ پرواز ندارم

اما

دلی دارم و حسرت ِ درناها

و به هنگامی که مرغان مهاجر در دریاچه ی ماهتاب

پارو می کشند

خوشا رها کردن و رفتن !

خوابی دیگر

به مردابی دیگر !

خوشا ماندابی دیگر

به ساحلی دیگر

به دریایی دیگر !

خوشا پر کشیدن ، خوشا رهایی !

آه ، این پرنده

در این قفس تنگ

نمی خواند ...

"احمد شاملو"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: سن سیم فردا صبح میره اراک!

+ نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 0:34 توسط پگاه |


وقتی دیگر نبود


من به بودنش نیاز مند شدم


وقتی دیگر رفت 


من به انتظار آمدنش نشستم 


وقتی دیگر نمی توانست دوست بدارد 


من دوستش داشتم


وقتی تمام کرد

من شروع کردم

وقتی تمام شد 


من آغاز شدم


و چه سخت است تنها متولد شدن 

مثل تنها زندگی کردن ....

مثل تنها مردن ....

"دکتر شریعتی"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

صدای پای تو که می روی . . .

صدای پای مرگ که می آید . . .

دیگر چیزی را نمی شنوم !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: من سن سیمو می خوام!):

پ.ن۲: دعا کنید برای قهرمانی مربی گل من!

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 23:3 توسط پگاه |


و چشمان ات راز ِ آتش است.

 

و عشق ات پیروزی ِ آدمی ست

هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد .

 

و آغوش ات

اندک جایی برای زیستن

اندک جایی برای مردن

و گریز ِ شهر

که با هزار انگشت

به وقاحت

پاکی ِ آسمان را متهم می کند .


"احمد شاملو "

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: من به چشمان خیال انگیزت معتادم!

پ.ن۲:نیکو خردمند هم رفت........!

پ.ن۳: برا تیم دعا کنید!

+ نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 23:40 توسط پگاه |


بی تو من چیستم ؟!

ابر اندوه !

بی تو سرگردانتر از پژواکم در کوه

گرد بادم در دشت ،

برگ پائیزم در پنجه ی باد !

بی تو سرگردانتر از نسیم سحرم

از نسیم سحر ِ سرگردان !

بی سروسامان بی تو

اشکم

آهم

دردم ....

آشیان برده ز یاد

مرغ درمانده به شب

گمراهم !

بی تو سردم

خاموش !

نتپد دیگر در دل من ، دل با شوق !

نه مرا بر لب ، بانگ شادی ، نه خروش !

بی تو دیو وحشت هر زمان می دردم !

بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد واندرین دوره ی بیدادگری ها

هر دم کاستن کاهیدن !

کاهش جانم

کم

کم

.......                                                      "حمید مصدق"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: بی تو..................! بی تو گمراهم!

پ.ن۲:

چه نا برابر است ، جنگ ِ من و تو

قبول ندارم

به جنگ آمده ای و تیغ عشق آوردی

حساب نکردی که من

به جز تو

هیچ ندارم ؟

پ.ن۳: واسه قهرمانی تیم دعا کنید!

+ نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 23:32 توسط پگاه |


  آرزویم مردن در صدای تو بود

یا رفتن با صدایت

یا خاموش شدن در صدایت

صدای تو چون باد گذشت

و من به دامن تاریکی

آویخته ام                                            "بیژن جلالی"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:

صدای پای تو که می روی . . .

صدای پای مرگ که می آید . . .

دیگر چیزی را نمی شنوم !

+ نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 1:22 توسط پگاه |


یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

من در سکوت و بغض و شکایت  سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرحم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

 "افشین یداللهی"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: از ۲۸ آبان مسابقات لیگ هاکی بانوان شروع میشه ٬ ازتون می خوام دعا کنید تیم تهران قهرمان شه.....چون واقعا حقشون قهرمانیه......همه کار کردن و از همه چیشون گذشتن تا رسیدن به اینی که هستن....دعا کنید قهرمان برگردن.....دعا کنید به چیزی که حقشونه برسن.....!

۲۸ آبان منم باید اراک می بودم....! اما من اینجا و تیم اراک!دلم برا مربیم تنگ میشه!خانم س.ص دلم برات تنگ میشه!!!!

+ نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت 19:57 توسط پگاه |


حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو ظاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آید ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می تواستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
می دانی ؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
نگار صدای شیون می آید
گوش کن
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
ما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
نی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
می شنوی
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند

برای خمره های عسلش که در ظرف ها شکسته اند
گوش کن
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگری نوشت
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی ؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که

 بی نهایت بار درنامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند

یادم می آید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم

"حسین پناهی"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: کسی را دوست می دارم!

این شعر فوق العادست!

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 19:15 توسط پگاه |


 

همین که پیش هم باشیم،همین که فرصتی باشه

همین که گاهی چشمامون،تو چشم آسمون واشه

 

همین که گاهی دنیا رو با چشمای تو می بینم

همین که چشم به راه تو میون آینه می شینم

 

بازم حس می کنم زنده ام

بازم حس می کنم هستم

بگو با بودنت دل رو

به کی غیر تو می بستم

 

همین که میشه یادت بود،تو روزایی که درگیرم

که گاهی ساده می خندم،گاهی سخت دلگیرم

 

همین احساس خوبی که

دلت سهم منو داده

همین که اتفاق عشق

برای قلبم افتاده

 

بازم حس می کنم زنده ام بازم حس می کنم هستم

بگو با بودنت دل رو به کی غیر تو می بستم

"افشین یداللهی"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: اتفاق عشق برای قلبم افتاده!!!

پ.ن۲: من می خوام برم اراک!):

 

+ نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 18:0 توسط پگاه |


تاریکم ای یلدا مهتاب می خواهم

لب تشنه ام ای اشک سیلاب می خواهم

در حسرت موجم باران کفافم نیست

درمان درد من باران نم نم نیست

پس تشنه می مانم غرق پریشانی

تا آسمان ها را بر من بگریانی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: قرار بود برا مسابقات تیم بزرگسال هاکی برم اراک! اما بخاطر یه بدشانسی دیگه نمیرم و یکی جایگزینم شد!

از مربیم خیلی ممنونم! X:

+ نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 19:39 توسط پگاه |


 من تنها نيستم ، اشکهايم را دارم , اشکهايي که از غم تو بر گونه هايم جاريست من تنها نيستم , لحظه ها را دارم , لحظه هايي که يکي پس از ديگري عاشقانه مي ميرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند من تنها نيستم چرا که خيالت حتي يک نفس از من غافل نمي شود. چقدر دوست دارم لحظه هايي را که دلتنگ چشمانت مي شوم هر لحظه دوريت برايم يک دنيا دلتنگي است و چقدر صبور است دل من , چرا که به اندازه تمام لحظه هاي عاشق بودنم از تو دور هستم ولي من باز چشم براهم ... چشم به راهم تا آرامش را به قلبم هديه کني مهربان من ............

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: کسانی که یه مدت تو وب من میان می تونن بگن به نظرشون من چه جور آدمی هستم؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 0:6 توسط پگاه |


در آنجا بر فراز قله کوه
دو پايم خسته از رنج دويدن
به خود گفتم که در اين اوج ديگر
صدايم را خدا خواهد شنيدن
به سوي ابرها ي تيره پر زد
نگاه روشن اميد وارم
ز دل فرياد کردم کاي خداوند
من او را دوست دارم ، دوست دارم
صدايم رفت تا اعماق ظلمت
به هم زد خواب شوم اختران را
غبار آ لوده و بيتاب کوبيد
در زرين قصر آسمان را
ملائک با هزاران دست کوچک
کلون سخت سنگين را کشيدند
زتوفان صداي بي شکيبم
به خود لرزيده در ابري خزيدند
خدا در خواب رويا بار خود بود
به زير پلکها پنهان نگاهش
صدايم رفت و با اندوه ناليد
ميان پرده هاي خوابگاهش
صدا صد بار نوميدانه بر خاست
که عاصي گرددو بر وي بتازد
صدا مي خواست تا با پنجه خشم
حرير خواب او را پاره سازد
صدا فرياد مي زد از سر درد
به هم کي ريزد اين خواب طلايي؟
من اينجا تشنه يک جرعه مهر
تو آنجا خفته بر تخت خدايي
مگر چندان تواند ا وج گيرد
صدايي دردمند و محنت آلود ؟
چو صبح تازه از ره باز آمد
صدايم از صدا ديگر تهي بود
ولي اينجا به سوي آسمانهاست
هنوزم اين ديده اميد وارم
خدايا اين صدا را مي شناسي ؟
من او را دوست دارم دوست دارم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: دلم از کسی گرفته که می خوام براش بمیرم......

+ نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 22:46 توسط پگاه |


تورو از خاطرم برده

تبِ تلخ فراموشی

دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی

چرا چشمِ دلم کوره

عصای رفتنم سسته

کدوم موج پریشونی تورو از ذهنه من شسته؟!

خدایا فاصلت تا  من خودت گفتی که کوتاهه

از اینجا که من ایستادم

چقدر تا آسمون راهه؟

من از تکرار بیزارم

از این لبخنده پژمرده

از این احساسِ یاسی که تورو ازخاطرم برده

به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابو

بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابو

چرا گریم نمی گیره مگه قلب من از سنگه؟!

خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه

میخوام عاشق بشم اما تبِ دنیا نمی ذاره

سر راه بهشت من درخت سیب می کاره......

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: میخوام عاشق بشم اما تبِ دنیا نمی ذاره!

پ.ن۲: امروز چه روز قشنگیه! خیلی زیباست! وای که چقدر دلـــــــــــــم گــرفته ....

کاش تو حرم امام رضا بودم ..........!

+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 15:22 توسط پگاه |


وقتی تو نیستی


نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

وحرف آخرم را


با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا!

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروز نیز روز مبادا

باشد!

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چوانکه بایدند

نه بایدها...

هرروز بی تو

روز مباداست!

"قیصر امین پور"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم تنگ شده! خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی دل تنگم!

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 21:24 توسط پگاه |


سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: خداحافظ ای برگ و بار دل من...........!

دیگه نمی خوام به کسی فک کنم (غیر یکی) و ......خداحافظ!

+ نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 14:57 توسط پگاه |